در سر هواي تو بود
داغ نبودنت جگر مي سوخت
در كوچه پس كوچههاي ذهنم با تو تا كجاها كه نرفتم
از چه باغها كه سيب نچيدم
دزدانه
كه مبادا خواب شبپره آشفته شود
نه از ترس باغبانان
كه گستاخي از كاسه وجودم لبريز بود
من ترس را به سخره گرفتم
دست يافتن به تو پايان دنيا بود و آغاز جاودانگي.
... و آن شب پايان رويا
در همآغوشي با تو چشمانم گشوده شد:
دارم خفه ميشوم
اينجا بوي نكبت ميدهد
بوي نيستي
بوي فنا
بوي عدم
اينجا پايان دنيا است
اما آغاز جاودانگي هرگز.
حاشا
حاشا و كلا
هرگز نفهميديم كجاي راه را اشتباه آمده ايم
در تعريفمان از خود
يا در دركمان از هم
و يا در تفسيرمان از عشق
خوب دانستيم
كه نه عشق آن قدرت مطلق است و
نه تو آني و نه من.
گستاخي فقر انديشه است
و یقین نتیجه ترس
پس تا رشد همه جانبه نبوغ و بلوغ
بلوغ ايمان
بلوغ انديشه
بلوغ نفس
بايد از هم دور ماند اما نه تا آنجا كه وجودمان براي هم بيگانه شود
دور اما نه تا آنجا که من وجودی ناشناخته برای تو
و تو حسرتی دست نیافتنی برای من باشی
خيلي دور و در عين حال خيلي نزديك
ذهن مامن انديشه هاي خام و نپخته است
مامن آمال و آرزوهای محال
بلند پرواز و پند ناپذير
و اوست كه همچنان سركش و افسار گسيخته به هر سو ميتازد.
پس تا آن زمان
مرا به ذهنت نه
به دلت بسپار
من از گم شدن در جاهاي شلوغ ميترسم.


نام و محتواي این وبلاگ به دلیل تغییرات کلی در اعتقادات نویسنده، تغییر یافت